امیدوارم همگی خوب باشید. سقف خونه بالا سرتون باشه و هنوز توان ادامه دادن داشته باشید

از جمعه هفت فروردین نگم که چه شبی داشتیم. ما جمعه با رفتن مهمان ها شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل برای اینکه از اصفهان خارج بشیم. به مامان اینا گفتم فعلا وسیله جمع کنیم تا اگر نیاز بود سریع حرکت کنیم ی بخشی از وسایل جمع شده باشه. حتی برنامم این بود شنبه صبح یکی دو تا چمدون و کارتن بذارم پشت ماشین. یعنی میخواستم کم کم جمع و جور کنیم. البته چهارشنبه تو خبر ها خوندن که چهل و هشت ساعت آینده که می شد پنجشنبه و جمعه حمله ها شدت می گیره. یکی از دوستان ما قرار بود وسیله بیاره براش ببریم بدیم به خانواده اش. جمعه گفت که شنبه صبح زود میاره دم خونه قبل از اینکه بره پادگان. این دوستمون ی آقای چهل ساله است، ارتشی و دو تا بچه داره. یکی از بچه هاش دو ساله و کوچیک. جمعه حدود یک و نیم شب نمی دونم چی بود اصلا که بخوام براتون توضیح بدم. حمله موشکی بود؟ بمباران جنگنده بود؟ شلیک بود؟ انفجار بود؟ صدای فریاد و فرار بود؟ همه این ها با هم بود. در حالی که جنگنده صداش خیلی نزدیک بود و تمام خونه تکون میخورد، صدای انفجار های پشت سر هم، که انگار اصلا قصد نداشت تموم بشه می اومد. اکثر اصفهانی ها نور شدید دیده بودن. اکثر اصفهانی ها هر لحظه حس کرده بودن انفجار ها داره به خونشون نزدیک تر میشه که احتمالا بخاطر بیشتر شدن شدت صدا و شدت انفجار ها بوده. طبقه بالایی ما، بابای همون نوزاد فرار کرد و از راه پله رفت تو کوچه و فریاد می‌زد. این مدت خیلی می ترسید و هر انفجار شدیدی داشتیم فرار کرده بود تو کوچه. حمله چهار راه پلیس این آقا آنقدر تو راه پله فریاد زد، فرار کنید، خارج بشید. من تا چند روز دست و پام بی حس بود از فریاد های این مردک.زمان حمله جمعه من و مامان بابا تو حمام بودیم و از هواکش حمام آنقدر صداهای وحشتناک شنیدم، عین این فیلم های ترسناک. مامان بابا دراز کشیدن. اما من بیدار بودم و هی خبر چک می کردم. به دوستم که سمت سه راه سیمین هست پیام دادم، فقط می نوشت خدا کنه برنگرده!!!دیدم راست میگه. فقط خدا کنه برنگرده. تیر آخرو وقتی خوردم که تو خبرها دیدم تهران، خیایون داداش را زدن. یعنی تمام این مدت یک طرف، اون لحظه یک طرف. بدترین فشار را تجربه کردم. پیام دادم به داداش، حالا ساعت چنده؟ سه نصف شب. داداش تا پیام منو دیده بود،از ترس سکته کرده بود. یعنی مطمئنم اگر تا صبح خبری از داداش نمی شد می مردم. اصلا مونده بودم به مامان بابام بگم اون خیابون حمله شده یا نه‌. صبح پنج و نیم اون دوست ارتشی پیام داد که نمی تونه بیاد و آماده باش هست. پادگان ۴۴ اصفهان متاسفانه ما خبرهای خوبی نشنیدیم. یعنی از وقتی پیام داد،من و مامان بابام مثل مرغ سر کنده شدیم. بهش زنگ زدیم. گفت خودش خوبه و از دیشب ساعت دو رفته پادگان و آماده باش هستند. بهش گفتم میرم دم خونشون وسیله را برمیدارم، که گفت اصلا فقط برید. وسیله ها را گذاشتم داخل ماشین، از پنج و چهل و پنج من تا شش و ده دقیقه وسیله گذاشتم داخل ماشین. گاز و آب را قطع کردم، پکیج را خاموش کردم. با آرامش به مامان بابا گفتم دادش حالش خوبه و دیشب چی به سرم گذشته. خوراکی برداشتم برای بین راه. آب برداشتم. نمیدونم اصلا چطوری باکس باکس آب معدنی و وسایل داخل فریزر را بردم پایین. برنج و روغن برداشتم.بقیه چیزها از قبل جمع شده بود، پتو و ملحفه. لباس هامون. اومدیم پایین و راه افتادیم. با سرعت دویست و بیست جاده را اومدم. یک مسیر پنج ساعته را سه ساعت و نیم اومدیم. جاده بهشت بود. ابرها، کوه ها، بارون،دشت ها و روستاها. فقط میگفتم خدایا به ما آسون بگیر. رسیدیم خونه شنیدیم تو خبرها که اینجا هم حمله برای ترور بوده. نگم براتون که در روز چند تا جنگنده رد میشه از روی سرمون برای اینکه برن برای بمباران!!! از وقتی اومدم تازه متوجه شدم که از سر درد دارم می میرم. دراز کشیدم و ماساژ دادم، مهدی به من یاد داده که چطور سر را ماساژ بدم. ماسا  دادم هر چی از مهدی یاد گرفتم و خوب شد. هر چی فریزر ی آورده بودم پختم گذاشتم تو فریزر. ظرف شستم. خونه تمیز کردم. وسیله جابه جا کردم. وسط کارها هی میام دراز میکشم، انرژیم برگرده دوباره میرم دنبال ی داستان دیگه از کارهای خونه. اینجا بخاری گازی داریم و تا رسیدیم روشن کردیم خونه یکم گرم شد. هوا سرده،کوه ها پر از برف، آسمان شبیه دری از درهای بهشت، اما من حتی به سختی نفس میکشم. دچار تنگی نفس شدیم هر سه نفر که خوب دلیلش مشخصه. در راه انتظار خیلی چیزها داشتم، مثل دیدن جنگنده. ایست بازرسی، یا هر خطر دیگری. ولی جاده خلوت بود و پرنده پر نمیزد. حتی پلیس های بین راه و بین شهری خلوت بود، حدس می‌زنم بخاطر حمله ها خالی شده بودن.