ما رسیدیم تهران!! هورااااا.. دیشب نه من خوابیدم نه مامان بابا. مامانم نصف شب ساعت را اشتباه دیده بود اومد تو اتاق من میگه: برم زیر کتری را روشن کنم؟ گفتم: مامان سه نصف شب هست. میخوایم برگردیم خونه، نمیخوایم حمله شبانه کنیم که!!!🤣🤣🤣

دیروز بعد اون پست آقای احمدی چند بار تماس گرفت. قرار بود امروز حضوری بره با دکتر حرف بزنه. گفتم برو منم شنبه خودمو میرسونم. دیشب که خیلی بد خوابیدم‌. صبح بیدار شدم اول یکم ریلکس کردم!! صبحانه خوردم. آماده شدیم و حرکت. مامانم کم مونده بود میخ های خونه را هم بکنه با خودش بیاره!!!🤣🤣البته این اصطلاحی هست که ما خانوادگی استفاده می کنیم. وقتی شخصی همه چیزو با خودش میبره، میگیم میخ های خونه را کنده برده.  قدیم ملت میخ می کوبیدن به دیوار خوب!! الان باکلاس شدیم!! یعنی من و بابا هی خرت و پرت گذاشتیم داخل ماشین!! هی بهم نگاه کردیم!! منم ادا اون روز بابا دم عابر بانک را در می آوردم که می‌گفت: هیچی نگو هیچی نگو!! آقا مامانم از درخت مو هم کنده بود و بسته بندی کرده بود با خودش آورد!! خیلی بزرگ نبود و جا گیر ولی خوب همون جریان میخ بود!! یعنی من فقط خدا خدا می کردم مامانم باسن مبارک را بذاره روی صندلی ماشین!! راه افتادیم!! دفعه قبل یادتون هست گاز دادم؟ این سری کیف کوه و دشت را کردم ریلکس اومدیم و جالب بود همون تایم رسیدیم که بیشتر بخاطر خلوتی جاده بود‌. جاده هم که نگم براتون بهشت بود. از بخشی رد شدیم که باغ بود و باغ های گیلاس، آلو، توت، سیب، گردو، انجیر...خدا به همشون بیشتر بده. چقدر پر برکت بودن درخت ها! کوه ها پر عظمت و خوشگل. کوه های زاگرس الان خیلی خوشگل شدن‌. رسیدیم و من از قبل با تمیز کار هماهنگ کرده بودم بدون اینکه به مامان اینا بگم. نزدیک خونه فهمیدن و چقدر خوشحال شد مامانم!!مامانم به شدت خسته است. انرژیش زود افت میکنه. البته با یک سری چیزها انرژیش دوباره بالا میاد. من خودم زمان جنگ تنها چیزی که انرژیم را بالا می آورد شنیدن صدای داداشم بود. یعنی ته چاه هم که بودم وقتی داداش میگفت الو به زندگی برمی گشتم. یادم رفت بگم آقای احمدی تو جاده زنگ زد‌. گفت که رفته با دکتر حرف زده! گفت مدیرم هم بدو بدو اومده تو جلسه!! آقا آقا نگم براتون چی شده!! دکتر ‌‌‌.‌. اختیارات مدیرم را کنسل کرده!! ی توضیح بدم قبل بقیه تعریفی ها!! من و استاد جان کلی مدیر و بالا سری داریم!  استاد جان رتبه بالا تر من هست. درسته تو این فاز ها نیست ولی مناسبات کاری به هر حال سر جای خودش هست‌. مثلا وقتی باید امضا کنیم، امضا من بدون امضا استاد جان یا مدیر ارزشی نداره! بچه های قدیمی میدونن مدیرم چقدر خرخره منو جویده!! جنگ که شد پاش را گذاشت رو گلو ما! انگار باید از ما انتقام بگیره!! که البته رفتارش واقعا همین معنی را میده! بجز مدیرم ما از وزارت علوم، بنیاد علم، دانشگاه، ریاست جمهوری، و... کلی بالا سری و مدیر داریم. حالا چی شد؟ مدیرم پاش رو گلو من بود این مدت جنگ! سر بودجه ای که پروژه های من گرفتن. شما فکر کن من پارسال بعد جنگ پروژه تعریف کردم و بودجه گرفتم. اون سازمان اومده کل پولی که باید به من بده را واریز کرده تو حساب دانشگاه، دانشگاه به عنوان ناظر میگه بهی نصف پروژه را انجام داده، پنجاه درصد پولش آزاد میشه! و تا انتهای پروژه همین طور میره جلو! حالا که جنگ شده مدیرم میخواد اون بودجه را برداره و کارهای دیگه بکنه!! کاش میشد اینجا حرف زد و گفت چقدر پروژه های علمی به سختی می‌تونن درست و کامل پیش برن! خلاصه که احمدی رفته بود تو جلسه و مدیرم هم احساس خطر کرده بود رفته بود حضور داشته باشه.  دکتر ... گفته بود خانم دکتر اصلا دیگه با مدیرش کار نکنه. منو قشنگم از زیر دست و پا کشید بیرون!!!پروژه را من تعریف کردم، بودجه را من گرفتم، کار را من دارم انجام میدم!! بعد این فقط سنگ میذاره جلو پای من. کلا سیستم این شخص نوچه ای هست. مثل خیلی بخش های دیگر این جامعه! تو یا با مایی یا علیه ما!! نوچه هاش که همکاران من هستند کار هم نکنن چون پاچه خواری میکنن هیچ وقت با این مدیر به مشکل نمیخورن!! همیشه گفتم این مدیر از استاد جان متنفر هست. فکر میکنه همه مثل خودش هستند. در صورتی که استاد جان واقعا انسان هست. الان دکتر..‌ هم با این تصمیم نشون داد که قابل اعتماد هست، و اینکه قبلا برداشتم این بوده از شخصیتش قوی تر شد!بگذریم خیلی نوشتم. داشتم میگفتم رسیدیم خونه و تمیز کار هم رسید. این تمیز کار ادا اصول زیاد داره‌. مثلا وقتی میاد خودش تصمیم می گیره چکار کنه‌. روز قبل زنگ زدم گفتم این سری فرق داره!تا رسید فرستادمش اتاق مامان اینا!! به خودش بود اول میرفت تو بالکن‌. ملحفه ها را عوض کرد، اتاق را جارو زد و دستمال کشید. منم لباس ها و ملحفه ها را ریختم تو ماشین‌ ظرف های مامان اینا را چیدم تو ماشین و روشن کردم‌. به مامان گفتم برو دراز بکش، اتاق تمیز هست‌. بعد یخچال را تمیز کردم، کلی چیز بیرون ریختم. خونه مامان اینا تا حدی تمیز شد. موند خرید یخچالی که گفتم فعلا انجام ندن شاید آخر هفته مامان اینا رو ببرم اصفهان که گفتند خیلی خسته هستند باید فکر کنن. الان اومدیم خونه من و تمیز کار تازه شروع کرده. اینجا دیگه تهدید کرد اول بالکن!! نمیدونم چرا تمیز کارها آنقدر تهدید می کنن!!!ماشین را دو دور روشن کردم. منتظرم کارش تمام بشه و ظرف ها را بشورم. باید غذا بپزم برای فردا ناهار سر کارم. 

 پ.ن:مخاطب متن عکس هم مشخصه مدیر م هست!!