باورم نمیشه تونستم بیام اینجا. بعد از یک سفر کاری خارج از ایران و شروع یک رابطه جدید بهی برگشته سیزده تیر و میخواد سعی کنه دوباره بنویسه!

خسته ام. از کم خوابی. از کارهایی که هی تیک میزنم و تمام نمیشه. از شروع رابطه ای که فقط فهم و شعور طرف مقابل باعث شده تمامش نکنم. آخرین باری که حس کردم یکی شفاف می بینم با امید بود و حالا دوباره مردی را ملاقات کردم که نهایت تلاشش را میکنه اون حس های خوب را نشونم بده. نمیدونم چی میشه یا چطور میشه. باور کنید اصلا برام مهم نیست. قسمت من باشه می مونه. نباشه میره. به همین راحتی. ویژگی های زیادی داره که به چشمم اومده. مثل خودم عاشق هیجان و نقشه کشیدن هست. هر چی دوست دارم، دوست داره. هر چی دوست داره، دوست دارم. بعد حتی وقتی از گذشته حرف میزنه انگار اون حرف نمیزنه منم نشستم جلو یک نفر دیگه و دارم از گذشته میگم. چیزهایی که حتی برای خودم تعریف نمی کنم، انکار میکنم را راحت گفتم. هیچ فشاری روی من نبود. می تونستم نگم. می تونستم هر جور دوست داشتم منو ببینه اما دلم خواست اگر نگاه میکنه منو درست ببینه. با تمام نقطه های روشن و تاریکم. عقب نرفت. جا نخورد. برعکس فهمید. و من چقدر دلم مرد باهوش میخواسته. چقدر هوشش زیاد خواهی هاش برام جذاب بود. وسط یک پروژه با هم آشنا شدیم و من وقتی چیزی گفت نق زدم!! همین نق زدن براش دلیل خوبی شد که حرف بزنه و بعد زمان خداست که هر دو فکر کنیم. حدود سه ماهه میشناسمش و حدود یک ماهه که بهش فرصت دادم از شانسش استفاده کنه. اخلاق های خوب، ویژگی های خوب زیاد داره. شرایط خاص هم مثل هر مرد دیگری در دهه چهل زندگیش زیاد داره. همه چیز کنارش آسون میشه چون میخواد و تلاش میکنه که حلش کنه. گاهی وقتا دیگه مشکل را نمی بینم تلاشش خیلی بیشتر به چشم میاد. نمی دونم چه تصمیمی در موردش می گیرم ولی از اینکه به خودم شانس دادم برای حرف زدن و آشنایی خیلی راضیم.