اصفهانم هوا هم میشه گفت نسبت به هر سال این موقع خنک هست. این بادهای شدید جریانش چیه؟ کاش هوا همین طور خنک می موند. دیروز کل لباس هایی که اصفهان داشتم را شستم و بردم خشکشویی. اتو کشیده تحویل گرفتم و داخل کمد لباس گذاشتم. حالا تا چند وقت لباس سر کار تمیز دارم و خیالم راحته. 

دیروز سر کار داشتم تو کمدم دنبال ی لیوان یکبار مصرف می گشتم برگشتم دیدم سامان مثل روح پشت سرم ایستاده!! ترسیدم! خوب من حداقل چند دقیقه اونجا بودم و داشتم کمدم را می گشتم حتی فکر کنم یواش داشتم برای خودم زمزمه می کردم. داشتم آهنگ جدیدی که استادم داده را خیلی آروم می خوندم. 

عشقی سوزان داده به بادم

آن گرمی ها رفته ز یادم ..

فهمید ترسیدم! فکر کنم یکی دو دقیقه اونجا بی صدا ایستاده بود. گفت: همکارا میخوان برن بستنی بخورن گفتم به شما بگم!! 

میخواستم بگم شما مامور بستنی هستی؟ به شما گفتن به من بگی؟؟؟

گفتم: ممنون من نمیام

همکارم که قبلا براتون گفتم با سامان فامیل هست، گفت که سامان گفته نمیام چون سارا هست!! میخواستم بگم خداروشکر هیچ کدوم برای بستنی خوردن نرن!! دردسر ما هم کمتر!!

این دهه شصتی ها معلوم نیست کی قراره کارماشون صاف بشه. مشکلاتشون تمامی نداره. از این چاله درمیایم تو ی چاه می افتیم. هیچکس هم نیست که ذره ای به فکر باشه. یعنی خود من زمانی که سنم کم بود و دانشجو بودم فکر می کردم این دهه شصت نحس هست بخاطر همینه همه تو در و دیوار میخورن. رابطه ها، ازدواج ها، شغل ها، تحصیل ، خانواده، جامعه، کشور و ...بعد الان خوب بیست سال گذشته،اوضاع بدتر شده. هیچکس نرفت برای بستنی خوردن بجاش حرف  زدیم در مورد مشکلاتی که بین خودمون هست. مثلا اینکه با وجودی که همه ما متوجه مشکلات سارا هستیم چرا می کوبیم این بدبخت را؟؟ چرا با وجودی که میدونیم واکنشش به هر اتفاقی اشتباه هست، تحریک ش می کنیم؟؟ به بچه ها گفتم آنقدر سارا نسبت به پارسال پس رفت کرده از نظر روحی که حتی رنگ پوستش تغییر کرده. سارا اصلا پوستش سبزه نبود. الان سیاه شده.  مشکل تیروئید پیدا کرده. تازه چون آقا تو جمع بود نگفتم مشکل زنان پیدا کرده.  این اردیبهشت دنبال فریز کردن تخمک بود. هزار با به من گفت تو نمی خوای انجام بدی؟ گفتم سارا من از اومدن خودم پشیمونم!!یکی دیگه را چرا بیارم تو این زندگی! اصلا از ژن من چی مونده که بخوام بدم یکی دیگه!! هیچ کدوم از همکارا نتونستن چیزی بگن چون میدونن من بیشتر از اونها در جریان مشکلاتی که سارا ایجاد میکنه هستم. اما واقعا بعضی از همکارای خانم واقعا عمدا سارا را اذیت می کنن. خلاصه که حرف زدیم. ممکنه رو بعضی ها اثر کنه. سامان تو جمع گفت سارا فقط پشت سر شما حرف نمیزنه!! راستش میخواستم بگم نگران نباش اینجا آدم زیاد هست پشت سر من حرف بزنه!!

همه همکارا گفتند که سارا فقط به من اعتماد داره و منم گفتم نه برای سارا خیر بخواهید نه شر. در حد احترام برخورد کنید و سر به سرش نذارید

خلاصه که بستنی نخوردیم . گفتند یک روز دیگه بریم بیرون بستنی بخوریم 

تهران این هفته مصاحبه هیات علمی داشتیم دانشگاهم. میخوان روی موضوعی که من اصفهان دارم کار میکنم استاد بگیرن. بعد به من گفته بودن مدیریت جلسه با آقای دکتر فلانی و پرسیدن سوال با شما. چهار تا از همکارا اصفهانم اومده بودن. خوب من روی تک تکشون شناخت دارم. از نظر من هیچکدوم تایید نبودن‌. سوال خاصی نپرسیدم‌، فقط گفتم این موضوع را انگلیسی تدریس کنید. آمادگی نداشتن. در صورتی که همه میدونن دانشگاه ما حتما جز سوال ها تدریس به زبان انگلیسی هست. حتی موقع ثبت نام تو سایت بعضی دوستان و همکارا بخاطر این گزینه گفتن بیخیال پس جای دیگه را میزنیم. من خودم یادمه زمان مصاحبه چهار تا موضوع را برای تدریس به زبان انگلیسی آماده کرده بودم‌. اون زمان من مثل شرایط الان همکارام نبودم که جایی مشغول باشم و شانس بیارم از همون بخشی که دارم کار میکنم سوال بپرسن. مشخص نبود چی پرسیده میشه. خلاصه که نتونستن تدریس کنن. نگم براتون که یک دانشگاه آمده و آنلاین مصاحبه انجام داده بعد چی شده؟ مصاحبه هایی که انجام داده ضبط کرده و فیلم مصاحبه را گذاشته رو سایت. همکارام رفتن چک کردن و دیدن یک پستداکی که همکار ما هست،کار همه ما را به اسم خودش جا زده! اصلا من هنگ کردم!! چطور میشه همچین  چیزی!! الان ما باید زنگ بزنیم بگیم به اون دانشگاه؟