خوب باز برگشتم وسط ی ظهر تابستونی و منی که دارم از پنج صبح کار میکنم و پیشرفت چندانی نداشتم امروز. کارها کند میره جلو و چک کردن های زیادی لازم هست که هر بار هی تکرار میشه و تمام نمیشه 

رابطه با اون آقا که براتون در پست های قبل گفتم را هنوز دارم ادامه میدم و میرم جلو. نکته مثبت زیاد به چشمم میاد در مورد خودمون دوتا . از اون طرف ی چیزهایی هم هست که دیگه نمیشه گفت تفاوت هست یا اختلاف سلیقه. برمی گرده به سبک تربیت و خانواده هر کسی. داره کارهایی برام انجام میده که بیشتر جنبه مالی و حمایتی داره برای من. کنارش تشویقم میکنه. ی نکته جالب این مدت پیش اومد.  همیشه گفتم ما مدیر زیاد داریم. نود و نه درصد مدیر های ما علمی چیزی نمیدونن چون فقط اجرایی هستند اما خوب مدیریت میکنن. بعد من یک مدیری دارم غیر مستقیم که مثلا مدیر استاد جان هم هست، این مدیرم، مدیر این آقا هم بوده. چند وقت پیش من ی جلسه داشتم با این مدیر. یک پروژه تعریف کرده بودم باید اکی می‌داد.  از هر طرف رفت منو گیر بندازه نتونست. کوتاه اومد. به من میگه خانم کله سحر!! همیشه هم با ی لحنی میگه شما همیشه صبح ها چای دم میکنی؟ منم با ی لحن جدی میگم خیر آقای مهندس من صبحانه را خونه میخورم و میام سر کار. اینجا جای صبحانه خوردن نیست!!یعنی این مرد همسن پدر من هست ولی همیشه باید حرف حرف خودش باشه. حالا این آقای رابطه عاشق این مدیر هست و اصلا میگه این مدیر منو مهندس کرده. در صورتی که من هیچی از این مدیر ندیدم. بسیار یک کلام و زورگو که خیلی اخلاق خوبیه در کار ولی به شرطی که حرفت و زور گویی درست باشه نه اشتباه. خلاصه که در مورد کار خیلی حرف میزنیم در مورد احساسمون و در مورد آینده. فعلا همه چیز خوبه یا بهتره بگم خوب مدیریت می کنیم که بتونیم بدون تنش جلو بریم. چند بار بیرون رفتیم. ی بار با ماشین من رفتیم آنقدر لایی کشیدم و ویراژ دادم که حواسش باشه با کی طرفه!!!:))))

ی شب موتور جور کردیم رفتیم دور دور. خیلی کیف داد. ی شب هم رفتیم خرید برای خودمون لباس خریدیم

 

فعلا که داریم میریم جلو و هنوز برای من هیچی مشخص نیست