سلام به همگی. امیدوارم خوب باشید. این مدت که نبودم سفر چند روزه به جنوب داشتم و همونطور که در پست های قبل براتون نوشته بودم باید سفر کاری میرفتم چند شهر جنوب. بالاخره موفق شدم غول مرحله اول را بشکنم و برای اولین بار به چند شهر جنوب سفر کنم. باید فرصت کنم مفصل اینجا برای خودم بنویسم که کلی چیز برای یادگیری داشت این سفر

من از جاده ایذه وارد اهواز شدم که جاده بسیار زیبایی بود اما متاسفانه جاده بسیار خطرناکی بود. اصلا مناسب رانندگی نبود به نظر من. اولین شهری که باید میرفتم اهواز بود. دانشگاه یک راننده موقع رسیدن در اختیارم قرار داد و هتل رزرو کرده بودن. هتلم عمارت مرمر بود خیابان کیانپارس شرقی. هوا خیلی گرم بود و البته چون من هم مشغول کار و جلسه و بدو بدو بودم بیشتر گرمم می شد. سه روز اهواز بودم. هیچ کاری پیش نرفت!! این سه روز اگر تهران بودم یا اگر اصفهان بودم کلی کار جلو میرفت!! خیلی بی نظم بودن!! گیج میزدن!! استرس داشتن!! نگران بودن!! خلاصه که خدمت آقایون گفتم اگر سفر بعدی اوضاع این باشه اصلا نمیام!! حتی جلسه هایی که با پیام در نرم افزار های داخلی ثبت شده بود( یعنی مثلا برای من نوشته بودن یکشنبه ساعت ۱۴) ساعت ده صبح زنگ میزدن!! جلسه شروع شده!!تعداد زیادی دوست جدید پیدا کردم که با همشون هماهنگ کردم بیان اصفهان برای کار!! استاد جان همیشه میگه: خانم دکتر جذبش خوبه!!😀😀

خلاصه که جذبم خوب بود.

بعد از اون طرف باید میرفتم شهر های دیگه و جلسه های دیگه. خیلی افتضاح تر بودن که دیگه اصلا اسم نبرم!! 

این مدت خیلی نبودم چند تا دلیل داشت:

یکی این بود که مدت زیادی سر کار نبودم و دور کاری کردم

از هشت اردیبهشت که پست گذاشتم گفتم برگشتم تهران، من تو جاده بودم تا همین امروز که پنجشنبه است و من انقدر خسته ام که برای خودم تعطیل کردم امروز و فردا را تا یکم استراحت کنم. دوبار این مدت رفتم اصفهان. جلسه ای که باید با دکتر ... میرفتم خیلی خوب بود. خوب من دیگه از دست مدیرم راحت شدم و الان از نظر سمت با امضا تازه دکتر اومدم بالاتر و دیگه نیاز نیست تحت نظر مدیرم کار کنم یا به اون گزارش بدم‌. خیلی خیلی عالی شد و خداروشکر میکنم. یعنی کامل مستقل شدم و خودم تصمیم می گیرم. تازه دکتر یک سری اختیارات جدید به من داد و دو تا جلسه مهم گذاشت و تاکید کرد که شرایط کاری من تغییر کرده. استاد جان بعد این جلسه به من گفت که: افتخار میکنه همه جا و تو هر جلسه ای میتونه بگه خانم دکتر شاگردش بوده!! و گفت: خیلی افتخار میکنم رو این موضوع شروع کردی به کار کردن! عزیزم استاد جان بخش قشنگ زندگی من بوده. این مرد بعد ده سال هر روز به چشمم با ارزش تر میشه. بزرگتر میشه. خوشبحالش!

خلاصه که پیشرفت کاری داشتم به اضافه تزریق آرامش با حذف شدن مدیرم. از اون طرف مدیرم افتاد در یک دره خیلی وحشتناک کاری و هی داره سقوط میکنه. کاش حداقل پل های پشت سرش را خراب نمی کرد چون من حتی الان هم که داره سقوط میکنه از نظر کاری می تونستم کمکش کنم و کمی از شدت سقوط ته دره اش نجاتش بدم. اما نذاشت و منم یاد گرفتم وسط کارما پس دادن هیچ انسانی نباید دخالت کرد. میشه بخشید، میشه گذشت کرد ولی بعضی ها بسیار خطرناک هستند و باید به کائنات سپردشون. 

دیگه اینکه خیلی اتفاق ها افتاد این مدت. خوابم زیر چهار ساعت بوده و مشکل اینجاست که حتی امروز که خونه بودم اصلا درست و حسابی نخوابیدم و خوابم روی همون چهار ساعت تنظیم شده انگار. با اینکه تو رختخواب می مونم و تلاش می‌کنم بخوابم اما نشده!!

با صاحبخونه اصفهان حرف زدم و قرار شد زنگ بزنه ببینم نظرش روی چه مبلغی هست. باورش کمی سخته ولی دوسال از گرفتن این خونه گذشت!! سه تا خونه دیدم نزدیک همین خونه الان، کرایه ها رقم های وحشتناک و خونه ها داغون!!

یعنی من خودم فکر می کردم با ماهی سی تومن و یک پیش خوب الان  یک واحد شیک می بینم. چیزی که دیدم مثلا در حد ماهی پنج تومن بود در ذهن من!!بعد با ماجرای جنگ هم خیلی جاها دیگه نمیشه خونه گرفت! خلاصه که فعلا اگر صابخونه نجومی نکنه کرایه را همین جا موندنی هستیم. 

مامانم چند نوبت داندپزشکی داشت و خیلی نیاز به مراقبت و سوپ درست کردن. هنوز پروسه تمام نشده ولی خوب ی جوری دارم میگذرونم 

عکس براتون گذاشتم. یادم رفت بگم هتل که بودم برای خودم گل خریدم و این شد اولین خرید گل در سال ۴۰۵. قرار بود دیروز برم گل بخرم، که این دو روز خونه هستم گل باشه تو خونه، و حتی قرار بود برم خشکشویی ولی فقط تونستم برم کلاس آواز و برگردم. حتی آنقدر خسته بودم با اسنپ رفتم و برگشتم توان رانندگی نداشتم.