دومین ده شماره
11 فروردین · · خواندن 3 دقیقه شماره یک: گل های جنگ. پیشنهاد میشه. اگر در شرایط دیگری دیده بودم حتما اشکم در می اومد. اما حتی حوصله اشکی شدن وسط فیلم را نداشتم. میدونید که من پشت هم از یک هنرپیشه یا کارگردان فیلم می بینم. The promise هم فیلم دیگری بود از کریستین. ماجرای نسل کشی ارامنه. دومی را هم پیشنهاد میدم ببینید. با اینکه نهایت تلاشم را میکنم این روزها فیلم های جنگی نبینم. اما در هفته حداقل یک فیلم جنگی از فیلترم رد میشه.
شماره دو: فردا مهمان داریم ناهار. خانواده یکی از پسر عمه ها را دعوت کردم. با پسرها، عروس و نوه ها. خانواده پدری من پر جمعیت هستند. الان که دیگه از قبل بیشتر هم شدن. از وقتی اومدیم هر کسی شنیده، یا زنگ زده یا اومده سر زده. برامون نون زیاد، ماست محلی، سبزی خوردن، تخم مرغ، و چیزهای دیگه آوردن. دیروز بيرون رفتیم کمی خرید کردیم. خرید دارو، وسایل بهداشتی، سیب زمینی پیاز و میوه.
شماره سه: برای ناهار فردا قیمه درست کردم. یک قابلمه خیلی بزرگ قیمه گذاشتم روی گاز. فکر کنم به اندازه بیست نفر بشه. بابا هی رفت و اومد و پرسید از بيرون کباب بگیره؟ گفتم نه برای بچه ها زنگ میزنم پیتزا سفارش میدم. نوه های این پسر عمم عاشق پیتزا هستند. راستش میشد خونگی درست کنم. اما خرید وسایل پیتزا و آماده کردنش در توانم نیست.
شماره چهار: امروز از ساعت نه تا دوازده تو آشپزخونه بودم. ناهار پختم. ظرف شستم. ماشین روشن کردم. تمیز کاری کردم. ساعت دوازده که شروع کردم میز چیدن، مامان گفت: کمک نمیخوای؟ گفتم نه خانم جان. کارم تمام شده. قربون دستت واریزی منو بزن😁😁 البته مامان و بابا مشغول عوض کردن ملحفه ها و شستشو بودن از صبح
شماره پنج: بچه های اصفهانی خوبید؟ چقدر شرایط بد بوده دیشب. به هر کی زنگ زدم گفت خداروشکر نبودی اصفهان. اون دوست ارتشی ما هم اصلا جواب تماس و پیام نمیده.!!!
شماره شش: تعداد زیاد جنگنده رد میشه. با اینکه شدت بارندگی زیاده و هوا کاملا ابری اما از تعداد صداها کم نمیشه. مثلا امروز صبح حدود هفت صبح چهار تا جنگنده شمردم که رد شدن.
شماره هفت: صبح تگرگ داشتیم. یکم بعد آسمون ایستاد. پرنده ها سریع اومدن بیرون، آوازشون را خوندن. روی درخت های حیاط بالا و پایین پریدن. دوباره که بارون شروع شد، رفتن زیر یک سقف تا آواز بعدی پنهان شدن. براشون نون و گندم ریختم. آنقدر صداها و آواز های متفاوت میخونن که تشخیص نوع پرنده سخت میشه. صداهایی شبیه سار شنیده میشه. صداهای چلچله، قناری و ...
شماره هشت: مامان اینجا چند تا کتاب تو قفسه کتاب ها پیدا کرده. آنقدر ذوق زده شد!! کتاب مرده ها جوان می مانند را قبل تر چندین بار خوندم. دلم میخواد دوباره بخونمش. اما کارم در طول روز زیاده. من همیشه حداقل شش صبح تا شش عصر کار می کردم تا بتونم قطار مسئولیت های کاری که برای خودم درست کردم را هندل کنم. با شروع جنگ من واقعا به بیش از دوازده ساعت در روز نیاز دارم برای تمام کردن کارهام. از وقتی اومدیم خونه پدری شرایط سخت تر هم شده
شماره نه: در روز حتما ورزش میکنم. آوازم را تمرین میکنم و ویس میفرستم برای استادم. میرم تو حیاط کش می بندم به یک جایی و شروع میکنم حرکات بالاتنه و شکم انجام دادن. مثل همیشه نیستم. قشنگ زور میزنم برای انجام دادن هر حرکتی
شماره ده: ی سبد حصیری پیدا کردم که قبلا اینجا جا گذاشته بودم. تمیزش کردم و دادم مامان وسیله بذاره توش. دیدم بابا یکدفعه از جاش پرید گفت الان میام. با دو تا قابلمه مسی برگشت. میگه اینارو قبلا برات خریدم یادم رفته بهت بدم. ما آخرین بار که جنگ بود اومدیم خونه پدری. بابا میگه نه قبل تر خریدم ولی هر بار یادم رفته بهت بدم. قابلمه ها جون میدن با دل خوش توش برنج و فسنجون درست کنی و بخوری و به ریش این دنیا بخندی!!!