در آستانه خارج شدن از جنگ زده بودن!
7 اردیبهشت · · خواندن 3 دقیقه دوشنبه عصر همگی بخیر. کارم حدود پنج تمام شد و چنان سر درد بدی دارم که مجبور شدم چیزهای شور بخورم فشارم بیاد بالا. ارائه ای که پست های قبل نوشتم در موردش را این هفته آنجا دادم و کارهای این هفته از امروز عصر می افته در سرازیری.
اصلا هیچ حرفی، یا سوالی نداشتن که بپرسند. من چند بار مکث کردم و صبر کردم اگر سوالی هست یا نکته ای گفته بشه. ای حال کردم!! هیچی!! تو این جمع خیلی ها بودن که یک زمانی من پشت سرشون بودم. یعنی از نظر کاری عقب تر بودم. به هر حال به معنی واقعی کلمه جون کندم تا شدم بهی امروز. البته همه اون جمع یا اکثرشون خوب میدونن فقط با جون کندن میشه به اینجا رسید. اگر واقعا عدالتی باشه این حق من هست که به این پوزیشن برسم. تا اینجاش دست من بود، بقیه اش دیگه میره برای قسمت و سرنوشت. ببینیم خدا برامون چی میخواد. یک جایی از حرف هام به اون خانم هم اشاره کردم. براتون گفته بودم هدف اون خانم هست و ما الکی داریم گل لگد می کنیم. واضح نتایج و خروجی ها را آوردم و اشاره کردم این کارها را من در پروژه فلان انجام دادم. آخه جالب بود که تمام کارهای من و البته دیگران را به اسم خودش گفته بود و قشنگیش کجاست؟ که اون دست های پشت پرده هم تایید داده بودن! خلاصه که امروز هر چی تونستم تلاش کردم. خیلی حرف زدم و چیزی تو دلم نموند!!
پ.ن: دوباره وسیله جمع کردم، که از فاز جنگ زدگی خارج بشیم. مامان بابا که اینجا اکی هستند. من زندگیم کلاف سر در گم شده. احتمالش هست فردا صبح حرکت کنیم به سمت تهران. حالا امشب حمله میشه!!
پ.ن: دلمه خوردیم با برگ های کوچولو و ترد!!بابا برگ چید، من دلمه را پیچیدم و مامانم زحمت کشید پخت!! جاتون خالی خیلی خوب بود.
پ.ن: امروز ظهر زنگ زدم به آقای احمدی. میگم از اول هفته حدس بزن چند تا استرس کاری داشتم؟(الان البته با این فشار مالی و کم کردن پرسنل همه شغل ها درگیر هستند). میگه: چهار تا!! میگم: چهار تا؟ هفت تا!! هفت تا برای سه روز. تازه الان ظهر هست و تا شب یکی دو تا دیگه استرس میرسه!! طفلک کلی صحبت کرد و پیشنهاد داد و دنبال راه حل گشتیم!! آخرش قرار شد بریم با بزرگترمون (دکتر..) صحبت کنیم بگیم این گل را یکم شیک تر به سر ما بمالند!!!
پ.ن: چهار تا ویس باید بفرستم کاری+ یک ویس از آواز م باید بفرستم که خودش کلی انرژی میخواد. کشف خیلی جالبی که داشتم این بود که شاید در بدترین شرایط روحی و حوصله بتونم هر کاری را انجام بدم ولی آواز نه!! یعنی قشنگ باید حالم خوش باشه. حتی اگر آوازم سوز ناک باشه، چون من در حال تمرین پس دادن به استادم هستم و باید خیلی با دقت بخونم، صدام در نمیاد. بعضی وقتا قبلش مجبور میشم بشینم نفس عمیق بکشم. چند بار صدای استادم را گوش بدم. برم تو فضا و بعد کم کم میتونم ی چیزهایی بخونم. از وقتی آواز کار کردم فهمیدم که روحیه ام چقدر حساس و خاص هست!!اینکه در ظاهر اینو نشون نمیدم باعث شده زندگی را به معنای واقعی کلمه برای خودم و دیگران جهنم کنم!!!