امروز جمعه، به خودم قول داده بودم از ساعت چهار به بعد به خودم استراحت بدم. این هفته خیلی زور زدم که کارها پیش بره و تقریبا بخش بزرگی از کارها پیش رفت‌. هنوز برای ارائه هفته بعد هیچ کاری نکردم و باید امروز عصر و شب می نشستم کار می کردم ولی بیخیالش شدم. 

خوراکی برداشتیم با بطری آب و ساعت پنج رفتیم بیرون. یکم که از خونه دور شدیم پسر عمه ام تماس گرفت با بابا که کجا هستید؟ قرار گذاشتیم اول یک بلوار که بیاد و بابا رو ببینه. آنقدر دلم ساندویچ فلافل میخواست. چند دور چرخیدم تا مغازه فلافلی را پیدا کردم. چند بار از جلوش رد شدیم ولی آنقدر شلوغ بود ندیدم. رفتم چهار تا ساندویچ گرفتم. زنگ زدم به پسر عمه که ساندویچ گرفتم تنهایی؟ گفت تنهام. رسید و ساندویچ را تو یک پارک خوردیم. آنقدر چسبید!! وای وای. طعم بچگی هامو می‌داد. بچه که بودیم یک روز در ماه اجازه داشتیم ساندویچ سوسیس یا کالباس بخوریم. بعد مامانم ما رو با خودش می برد خرید. همه چیز میخرید و می‌اومد  خونه و سوسیس سرخ می کرد، کالباس قاچ می کرد و منتظر می شدیم تا بابام شب برسه و ساندویچ بخوریم. محال بود بابام یادش بره این خوشی کوچیک ما را. هر ماه به مامانم یادآوری می کرد این ماه ساندویچ برای بچه ها یادت نره. البته اجازه نداشتیم بیشتر از یکبار در ماه سوسیس کالباس بخوریم!!واقعا دوران بچگی چقدر همه چیز راحتره. به پسر عمه ام (این پسر عمه همونی هست که با خانواده اش ناهار اومد خونه ما) میگم من از وقتی داداشم بزرگ شد، مزه تمام خوراکی ها برام معمولی شد. خوشمزه ترین چیزها را وقتی خوردم که داداشم کوچیک بود و ی خوراکی را با هم میخوریم یا با هم نصف می کردیم میخوردیم. هیچ خوراکی بدون داداش خوشمزه نبود دوران کودکی. الان میفهمم که اون بخش از کودکی من کنار داداش خوش رنگ و خوش طمع بوده. این پسر عمه ام بسیار مرد عاطفی و حساسی هست. مثلا الان که ما اینجا هستیم هر روز به بابا زنگ میزنه. اگر احساس کنه مزاحم نیست میاد بابام را می بینه. حتی شده تا دم در میاد و میره. خودش به خانواده خیلی وابسته بود‌. الان به پسر ها و نوه ها خیلی وابسته است. سه ساعتی نشستیم حرف زدیم و خوراکی خوردیم. هوا حسابی عالی و خنک. واقعا چسبید. یکم چرخیدیم. پسر عمه و بابا چند تا ساختمان و خونه را میخواستن چک کنن. خونه ها کوبیده شده بود و دوباره ساخته بودن. بعضی ها نه همین طور با درهای قدیمی باقی مونده بودن. اگر قزوین رفته باشید، شهر دو بخش هست. بافت قدیمی و جدید. اینجا هم همینطور هست‌. یک بافت بسیار قدیمی . بازارهای سنتی و خونه هایی که بازسازی شدن ولی هنوز در بافت قدیمی هستند. خونه ما در بافت قدیمی هست. ما سال نود خونه را کامل بازسازی کردیم. الان بعد از چند سال خونه نیاز به رسیدگی داره که پدرم اصلا موافق این کار نیست. پسر عمه را رسوندیم خونه و رفتیم یکم نشستیم که خانمش ناراحت نشه. بعدش هم برگشتیم سمت خونه‌. باز نانوایی ها شلوغ. خیابون هم خیلی شلوغ بود که البته اینجا همیشه جمعه ها خیلی شلوغه.