امروز تعطیل بود نمی شد برم دنبال ادامه اون کار اداری!!

ولی خوب فردا باید برم. نوبتی که آنلاین گرفتم برای حدود دوازده ظهر هست. بریم ببینیم چی میشه. حدس می‌زنم فردا پروسه کش پیدا میکنه تا چند ماه آینده!!

پ.ن: یکی از کارهایی که همیشه به مامان گله میکنم چرا انجام نداده، ضبط کردن صدای پدرش و مادر بابا بوده‌. گاهی که یک اتفاقی می افته، چیزی از گذشته مرور میشه، مامان یا بابا میگن کاش اینو از پدرم یا مادرم پرسیده بودیم. مثلا من داستان ازدواج مادر بابا برام خیلی همیشه مبهم بوده‌. بجز مامانم و بابا هم کسی دور و برم قشنگ ماجرا را تعریف نمی کنه یا بهتر بگم کسی قشنگ و با جزئیات تعریف نمی کنه. چکار کردم؟ یک شب که سه نفری نشسته بودیم، از بابا خواستم هر چی میدونه بگه و من همه را ضبط کردم. ازدواج پدر و مادر بابام یک ازدواج مصلحتی و براساس معیار های مالی بوده‌. مادربزرگم بچه آخر یک خانواده بزرگ بوده و با توجه به ارثیه قابل توجهی که بهش رسیده بوده، تمایل داشته با مردی ازدواح کنه که از نظر مالی از خودش بالاتر بوده. سال ۱۳۲۰ شوهر خواهر بزرگش (شوهر خاله پدرم) پدربزرگم را معرفی میکنه. مادربزرگم یک زن بسیار زیبا، مغرور با اخلاق های خاص بوده. پدر بزرگم با اختلاف سنی زیاد با مادربزرگم ازدواج میکنه. در حالی که مردی مهربان، مدیر و بخشنده بوده. طبق بخشی از داستان که بابای مامان تعریف کرده، (بابای مامان برادر مادربزرگم بوده. ازدواج مامان بابا میدونید که فامیلی بوده) مادر بزرگم بعد خواستگاری نگران بوده که پدربزرگ برنگرده!! حالا چراش را نمی دونم!! این بخش ها و خیلی چیزهای دیگه را هیچکس نمیدونه! بابای مامان گفته که مادربزرگم یک نذر خیلی بزرگ مالی کرده برای ازدواج با پدربزرگم!! به مامان میگم یک دختر چهارده پانزده ساله که هم پدر و هم مادرش فوت شدن. تمام خواهر ها و برادر ها ازدواج کردن. شاید خودشو ته دنیا می دیده!!راستش را بگم به اون بخش خواستن پدربزرگم حسودیم میشه‌. اینکه مادربزرگم شاید فقط شنیده یا تایید گرفته که پدربزرگم مرد خوبیه. اما اینکه آدم یک چیزی را بخواد و از ته دل بخواد خیلی دیگه انگار کم رنگ شده. خلاصه که پدر بزرگ مهربان داستان میاد و مادر بزرگ مغرور قصه را به قول اصفهانی ها میستونه!! همیشه تا وقتی زنده بود مادربزرگم روی چشمش جا داشت. البته بخش بد ماجرا این هست که پدربزرگم سالها قبل از تولد من فوت کرده. آنقدر من به عنوان نوه مادربزرگم از حتی قبل تولدم از مادربزرگم حمایت دریافت کردم تا روزی که زنده بود. گاهی میگم تازه بخشنده اون یکی بوده. میگن مهربان اون یکی بوده. اگر چند سال از عمرش کنارش بودم چقدر همه چیز فرق می کرد. پدر من و البته بقیه خانواده یک پدر خیلی ایده آل در زندگی داشتن. که هر جور تلاش می کنن و کردن اصلا اصلا ذره ای شبیهش نشدن. من بیشتر از چهل ساله بچه پدرم هستم. میتونم براتون از هزاران بار در زندگیم مثال بزنم که پدرم تلاش کرده شبیه پدرش باشه. حاضرم شرط ببندم حتی جاهایی بیش از ظرفیت و دیدگاهش زور زده. خیلی وقتا رفته فکراش را کرده و وقتی برگشته شبیه خودش نبوده، شبیه پدرش بوده. و این یعنی درسته حضور فیزیکی نداشته اما نقشش و تاثیرش در زندگی من خیلی پر رنگ بوده.