عجب سرنوشتی داشتیم خدایی!! 

یکشنبه همگی بخیر و خوشی بگذره. این هفته هم همین طور بخیر بگذره، به خوشی که فکر نکنم بگذره. یادمه تو کامنت ها نوشته بودید که پیج آسترولوژی گفته جنگ تا آخر فروردین تمام میشه. داریم وارد هم درجه شدن سترن مرکوری و البته جناب مارس می شویم. اون هم کجا؟ برج قوچ! من میگم خدا بخیر کنه. بعد تازه خورشید هم در برج قوچ نشسته. البته هر چی گفتم آسترولوژی غربی بود. به قول ترامپ باید دید!!

پ.ن: چند بار تصمیم گرفتیم حرکت کنیم. بعد ی خبری اومد پشیمون شدیم! داداش میگه تا پنجشنبه اصلا تکون نخورده! 

پ.ن: دیروز تمر هندی پلو درست کردم. این غذا را از آشتی یاد گرفتم‌. کسی از آشتی خبر داره؟ 

پ.ن: امروز کلی کار دارم. صبح پاشدم ورزش کردم، صبحانه خوردم‌. موهامو بافتم. اتاقم را شب قبل مرتب کرده بودم. نشستم پشت سیستم و دارم کار میکنم. اما مگه تمام میشه!!

پ.ن: فکر می‌کنم زندگی همه ما ی جورهایی به مو بنده. منظورم مرگ نیست. منظورم توان ادامه دادن هست. هفته پیش متوجه مشکلات وحشتناکی در زندگی دوستان و اطرافیان شدم‌. یادمه یکی از دوستام بعد از اینکه کرونا یکم سبک شد، طلاق گرفت. گفت: تو این مدت که همه مجبور بودن تو خونه بمونن، هر کسی خیلی خوب خودش را نشون داد. حالا نمیدونم همسرش دقیقا چکار کرده، ولی خوب شرایط بیرونی روی زندگی متاهلیش اثر بدی گذاشته بود. الان هم تقریبا همین طور هست. مثل کرونا نیست شرایط، این بار به روح و روانمون حمله شده.

پ.ن: چند روز هست بیرون نرفتم. چند وقت پیش از ی خیابون رد شدیم، دیدم اووف چه لباس های تو خونگی خوشگلی داره. من فقط یک عدد تیشرت با خودم آوردم و هر چی برداشتم لباس گرم هست. الان هم که دارم براتون می نویسم هوا سرد هست و لباس گرم پوشیدم. اما خوب وقتی گرمم میشه بجز همون تیشرت هیچی ندارم. باید برم ی چیزی بخرم. هوا اگر گرم بشه سختم میشه. دیشب حسابی بارون بارید. هوا؟ بهشت. درخت انجیر  سبز شده. انجیر های ریز ریز در اومده. 

پ.ن: از وقتی اومدیم بابا شش بار مراسم ختم رفته!به قول احمدی نژاد! چه خبرتونه؟ الان هم رفته ی مراسم دیگه! کی فوت کرده؟ پدر همسر پسر عمم!اگر قبلا بود، منظورم زمانی که مامان بابا اینجا زندگی می کردن. مامان و بابا تمام مراسم را میرفتن. از خاکسپاری تا مسجد و بعد منزل. و بعد شام و ناهار های مراسم. و بعد دعوت شدن از سمت فامیل. یعنی مثلا عمم دعوت می کرد یک سالنی، جایی. و بعد به ترتیب بقیه!!کاری به مراسم و این داستان ها ندارم اصلا. شما حوصله آدم ها را با الان فقط چک کن. الان حتی مالی مثل قبل باشیم، منظورم سطح رفاه جامعه است، حوصله نیست!

پ.ن: خیلی دوست داشتم برم سر خاک پدر بزرگ ها و مادر بزرگم. هنوز نتونستم. 

پ.ن: یک عدد پسر عمه دارم، نور چشم فامیل. این پسر عمم، پسر عمه ای هست که همیشه در وبلاگم در مورد عمه و شوهر عمه ام می نوشتم. خدا رحمتشون کنه. زن و شوهر بی نظیر بودن. دختر عمه ام یادتون هست قبلا با خانواده نیمایی ازدواج کرده بود؟ یادتونه میگفتم نیمایی بزرگ اولین بار منو خونه عمه ام دیده؟ این پسر عمه ام دهه پنجاه آلمان درس خونده و خوب حسابی هم بعد اینکه برگشت ایران موفق شد. چند سال پیش حدود نود اعلام کرد مسکن مهر بخرید. چند سال بعد حدود نود و پنج، به همه اعلام کرد پرند خونه بخرید. پسر عمه ام برای خودش و بچه هاش و خانواده اش خرید کرد. پرند مسکن مهر پانزده میلیون تا سی تومن بود سال نود و پنج. مسکن مهری که پیشنهاد داده بود هشت تومن بود!!به مامان میگم پیشنهاد خوب را خیلی بد رد می کنیم!!