دوشنبه بیست و پنج اسفند را شروع کردیم. اسفندی که چقدر اتفاق درون خودش داشت. چقدر ضربان قلبمون را بالا برد. مرگ را در مقابلمون قرار داد و هنوز فرصت داده تا نفس بکشیم.

هفده روز از شروع جنگ میگذره و من هنوز به این مدل زندگی عادت نکردم. هنوز صبح ها زود بیدار میشم، شب ها اگر جنگنده ها بذارن زود میخوابم. تو خونه ورزش میکنم. آشپزی میکنم. خودمو با نظم دادن خونه، انجام کارهای دانشگاه، مرتب کردن فایل های لپ تاپ، فیلم دیدن سرگرم میکنم. دیروز عصر و دیشب صدای جنگنده می اومد و اصفهان باز رو ویبره بود. باید برای مامان بابا عیدی بخرم، میخوام لباس براشون بخرم. نزدیک خونه لباس فروشی هست. مجبوریم بدون پرو بخریم ولی با فروشنده صحبت میکنم قبل خرید، که تعویض سایز داره یا نه. از عادله نمیدونم تا حالا خرید کردید یا نه. دو تا شعبه توحید و یک شعبه اول چهار باغ بالا داره. برای مامان هر چی از عادله بخری می پسنده. فروشگاه مورد علاقه مامانه. برای بابا باید شلوار بخرم. بابا نیاز به یک کاپشن بهاره داره. امروز و فردا را گذشتم برای تمام شدن خرید ها. 

پ.ن: دیروز عصر داداش زنگ زد رو گوشی مامان. چند تا شماره میخواست. مامانم شماره ها را ترکیب کرده بود براش فرستاده بود:))داداش زنگ زده به من که مامان چرا شماره اشتباه می فرسته؟ گفتم: ما موج گرفتمون، بیشتر از این دیگه از ما برنمیاد!!

پ.ن: ی زمانی هر اتفاق بدی می افتاد می گفتیم کاش بیدار بشیم ببینیم خواب بوده. الان دیگه کابوس آنقدر طولانی شده داریم میریم به سمت فیلم دیگران!!

پ.ن: به مامان میگم خیلی ناراحت نباش مهمون داره میاد، باز خدا خیرشون بده نگفتن بریم خونه پدری!!

پ.ن: زنگ زدم به پسر خاله اولی. گفتم: قشنگ من اسیر شدم بیا کمک:)) گفت: طبقه بالا مامان بزرگ را مرتب میکنه و شیشه ها چسب میزنه. بعد زنگ زدیم به مادربزرگم تعجب کرد اما چیزی نگفت. شوهر خالم زنگ زد تمیز کار بیاد. تا همین حد فعلا خوبه. بعد بپردازیم به تهیه رختخواب برای مهمان ها.

پ.ن: برم ی چند تا زنگ به دوستام بزنم و چهار چنگولی بیوفتم روی امروز که خیلی کار دارم.