پایان هفته ششم
21 فروردین · · خواندن 2 دقیقه شدم مثل کوکو! پلنگ صورتی ی ساعت دیواری داشت که یک کوکو درونش زندگی می کرد. الان شدم درست مثل همون کوکو. صبح بیدار میشم میگم جمعه بیست و یک فروردین، روز آخر از هفته ششم.
اول از همه که تصویر از آسمان خونه پدری هست. درخت سیب و خرمالو هم در کادر جا شدن. سیب شکوفه کرده. اما شکوفه هاش به قشنگی شکوفه های درخت زرد آلو نیست. حتی به قشنگی جوانه های سر سبز درخت های انگور نیست. این درخت سیب، حسابی بار میده هر سال. سیب های سبز و آبدار، اما شکوفه هاش به قشنگی شکوفه های درخت به نیست. گلبهی رنگ و دلبر. از وقتی اومدیم باغچه سبز شده، با هر بارندگی زنده شد و رشد کرد. درخت آلو و گلابی هنوز تکون نخورده و منتظرم شکوفه بده. فکر میکنم آنقدر اینجا می مونیم تا مامان اولین دلمه برگ مو امسال را با برگ های جوان درخت های انگور به ما بده. اینکه وقتی قوره ها آبدار میشن میریم؟، یا وقت رسیدن انگور ها؟ نمیدونم!
پ.ن: امروز ی بخشی از درگیری های فکریم را با شستن و تمیز کردن ریختم دور. بعدش موهای خودم و مامان را رنگ کردم. دیروز به بابا گفته بودم سبزی خورشتی بخره. پاک کردیم سه نفری، بابا شست. من خرد کردم و مامان سرخ کرد. هلاک شدیم😄😄😁😁 امروز بادمجان پوست کندم، سرخ کردم و بعد فریز.
پ.ن: فردا باید بریم دنبال یک کار اداری که مدت هاست پشت گوش انداختیم.
پ.ن: صف نانوایی ها خیلی وحشتناک بود . به محض آتش بس دیگه صفی دیده نمیشه!!
پ.ن: همیشه در وبلاگ می نوشتم که به محض اینکه میرسیم اینجا، با تمیز کار می افتیم به جون خونه!! حالا بعد دو هفته تازه داریم کم کم خونه را تمیز می کنیم.
پ.ن: خونه ما ژله خیلی طرفدار داره. یعنی اگر میخوای مامانم را خوشحال کنی. ژله درست کن بذار تو یخچال. دیروز کیوی و موز ریختم وسط ژله های رنگی. مامان تشکر ویژه داشتند!! در حد یک دسر خیلی خاص!!
پ.ن: این هفته از یک مغازه خیلی قدیمی سمبوسه خریدیم با مامان بابا تو ماشین خوردیم. بعد نکته جالبش این هست که شوهر قبلی خاله کوچیکه اون سمت هست. اومد سلام کرد. فقط بابا جوابش را داد. بعد که رفت من و مامان سمبوسه گاز زدیم و از نوک سر تا پاش را بررسی کردیم در حالی که ما را می دید و احتمالا حدس میزد داریم در موردش حرف می زنیم. چقدر بدجنس بودن با طمع سمبوسه مزه داد!😆😆