بارون میاد شدید. رعد و برق های خیلی سنگین. اگر خبری از من نشد بدونید غرق شدیم!!

این پست میخوام زندگی پسر عمه جان پست قبل را براتون تعریف کنم‌. البته خیلی به خودش کار ندارم!! حاشیه های ازدواجش را کنکاش کنیم. 

پدر من پنج تا خواهر داشته که الان فقط دو تا از عمه هام زنده هستند. چهار تا عمه از پدرم بزرگتر و یکی کوچکتر هست. عمه خانم اول، ی خانم گرد، تپل و سفید بود که ما خیلی دوستش داشتیم. بدون حاشیه و بسیار بی آزار. اصلا تو زندگی هیچ کس دخالت یا سرک نمی کشید. به هر حال عمه بوده!! تو خانواده پر جمعیت هم شخصیت هر کسی بیشتر محک میخوره. این عمه ام بچه نداشت. چهار بار بچه دار میشه ولی بچه ها زنده نموندن. البته در خانواده پر جمعیت پدرم، آنقدر دور و بر همه شلوغ بوده که این عمه هیچ وقت تنها نبود‌. همیشه دیگران کنارش بودن که حس تنهایی نکنه. سال هشتاد و پنج فوت کرد. و بسیار عمه خوبی بود. ما حتی یک ذره از این عمه خانمم بدی ندیدم. عمه دوم، میشه همون عمه خانمی که سبک زندگی و رفتارش را خیلی دوست داشتم. همیشه تو حرفام با مامان میگم کاش عمه ام زنده بود و مامانم میگه کاش. نزدیک عید، یا وقت هایی که مثل الان میایم خونه پدری این مکالمه بین من و مامان بیشتر تکرار میشه. مثلا الان هر سه روز یکبار میگم: کاش عمه ام زنده بود. این عمه خانم ی خانم سفید خوشگل بود که سالهای آخر موهاشو مصری کوتاه می کرد و موهاش نقره ای رنگ شده بود. تا لحظه آخر نگران بود مبادا در مجلس ختمش به کسی بی احترامی بشه، کسی خوب پذیرایی نشه. به دختر عمه هام گفته بود موقع سرو غذا، مبادا گریه کنید مردم نتونن خوب غذا بخورند. البته خانواده پدری من اکثرشون قبل فوت برنامه ریزی مراسم خودشون را انجام میدن. دلیلش این هست که روی ی چیزهایی بیش از اندازه حساس هستند. پسر عمه پست قبل که در موردش نوشتم، پسر این عمه جانم هست. عمه سوم، یک خانم بسیار آرام و بی آزار. خدایی چهار تا عمه اولم خیلی خانم بودن‌. بیشتر به خاله میخوردن تا عمه!! این عمه سوم جان چهار تا بچه داشت. ماجرا از اینجا جالب میشه که یکی از پسر های عمه دوم عاشق دختر اول عمه سوم بوده. بعد پسر کوچک عمه سوم عاشق دختر کوچک عمه دومم بوده. یعنی از دوتا خانواده ضربدری عاشق هم شدن. پسر عمه دوم اسمش را میذارم کوروش عاشق دختر عمه سوم بوده که اسمش را میذارم ماندانا. و بعد برادر کوچک ماندانا، اسمش را میذارم مانی عاشق خواهر کوچکتر کوروش بوده، اسمش را میذارم کیانا. بعد این که چیزی نبود. ماندانا و مانی ی خواهر داشتن به اسم مارال و شوهر عمه من و عمه ام و البته فکر کنم ماندانا و مانی و حتی مارال، یعنی کل خانواده خیلی تمایل داشتند پسر عمه پست قبل، داداش کیانا و کوروش بره مارال را بگیره یا بستونه!! اسم این پسر عمه را هم بذاریم کاوه که خیلی گیج کننده ننویسم. پس کوروش ماندانا را میخواسته! مانی کیانا را میخواسته و این وسط خانواده عمه سوم بهتره بگم آرزو داشتن کاوه بره خواستگاری مارال. کوروش در فامیل اعلام میکنه که میخواد بره خواستگاری ماندانا، شوهر عمه سومم بابای ماندانا میگه من دختر به کوروش نمیدم!! از اون طرف وقتی مانی میبینه پدرش دختر به کوروش نمیده می فهمه که ازدواجش با کیانا امکان پذیر نیست. می افته به تلاش و واسطه کردن فامیل. که عمه دومم میگه من دختر به تو نمیدم!! خیلی شیک میره برای کاوه خواستگاری دختر عموی کاوه!! من خیلی بچه بودم فکر کنم پنج سالم بود. ولی اصلا این خبرها که اومد کل خانواده هنگ کردن. الان میگم چه جونی داشتن. فقط سه تا از بچه های عمه سوم درگیر این ماجرا بودن‌. کاوه فکر نکنم اصلا اهل ازدواج احساسی بوده باشه. یعنی مثل کوروش نبوده. عمه و شوهر عمه دومم هر انتخابی کردن، اکی داده. عروسی کاوه کل فامیل ما ناراحت بودن. نه اینکه ازدواجش بد باشه نه، ولی خوب انگار هر کسی دوست داشته کاوه دامادش بشه. خانواده عمه سومم که کاملا غمگین بودن در تمام مراسم ها. ماندانا از همه بیشتر غمگین بود. بعد جالبی ماجرا چیه؟ ماندانا و مانی اصلا هیچ وقت ازدواج نکردن!!!مارال یک سال بعد ازدواج کرد. حتی یک برادر دیگر داشتن هی صبر کرد اول ماندانا و مانی ازدواج کنن، که این دوتا گفتن هرگز و واقعا هم هرگز تمایلی به ازدواج نشون ندادن. کوروش چند سال بعد ازدواج کرد، ولی محاله با کوروش در مورد ازدواج یا جوانیش حرف بزنی و نگه من با ماندانا میخواستم ازدواج کنم پدرش نداد!! مانی هم همین طور.  پدرش فوت شده. ولی هنوز پدرش را نبخشیده. ماندانا اما نه. اصلا با ناراحتی در مورد گذشته حرف نمیزنه. میگه پدرم اینطور صلاح دیده. تو فامیل خیلی زیاد علاقه و احساس شکل گرفته. الان هر چی فکر میکنم موردی به ذهنم نمیرسه که بهم رسیده باشن!