له شدم امروز آنقدر کارها تو هم گره خورده بود.

با هزار زور و زحمت رفتم ی دوش گرفتم و تازه یکم که حالم جا اومد دیدم سر درد هم دارم. وسط دوش گرفتن ایستادم پیشانی و کتف ماساژ دادن. الان اومدم دراز کشیدم رو تخت و تازه متوجه شدم حالت تهوع هم دارم. یعنی ی پکیج کامل حال بد بودم که به محض اینکه کار کردن را تمام کردم یکی یکی متوجه حال بدم دارم میشم. حالت تهوع از حرف زدن زیاد هست و سر درد از ترکیب زیاد حرف زدن و زیاد پشت سیستم نشستن. نمی شد استاپ کرد چون جلسه آنلاین داشتم. مامان میگه چرا آنقدر طولانی؟ میگم الان که خوبه!! آنقدر من وسط جلسه فیزیکی و رو در رو پ شدم!!!😄😄😄

پ.ن: یادتون هست براتون از ماجرایی گفتم که منو دکور کرده بودن؟ ی موقعیت شغلی خیلی عالی بود که من و چند نفر کاندید شدیم. بعد گندش از همون اول در اومد که یک فرد خاص، یک خانم، مورد اصلی هست و ما چند نفر برای خالی نبودن عریضه!! هستیم. این هفته ی تلفن کاری داشتم در مورد روند همون پوزیشن. من ی قدم دیگه رفتم جلو!! حالا نمیدونم کیا دیگه اومدن جلو. کیا حذف شدن. به هیچکس زنگ نزدم. گفتم بذار ی بار من زنگ نزنم. وقتی صداشون در نمیاد یعنی حتما اکی شدن. برای هفته آینده باید آنلاین یک ارائه حرفه ای بدم. و ی اتفاق دیگه هم افتاد. پارسال قرار شد مشاوره علمی یک سری دانشگاه ها باشم که یادمه براتون گفتم چند تا دانشگاه در جنوب و دانشگاه خودم تهران، من مسئول شدم‌. امروز تماس گرفتن که تاریخ جلسه حضوری اعلام میشه. گفتم حضوری که جلسه امکان پذیر نیست! گفتند چرا شرایط اکی باشه جلسه حضوری هست. مامانم فرمودند حق نداری بری!!!!!!!

پ.ن: حالت تهوع داره بهتر میشه! برم چشمام را ببندم شاید سر درد هم بره پی کارش

پ.ن: من وسیله جمع کردم برگردم تهران، بعد برم اصفهان. دوستام و فامیل زنگ میزنن میگن نیا!! امروز همکارم از شمال رفته بود اصفهان. زنگ زدم گفت نیا منم دارم برمی گردم! 

پ.ن: این مدت فامیل پدری دو تا مورد پیشنهاد دادن. پسر عمه ام با خانمش که ناهار اومدن خونه ما، یک مورد معرفی کردن که موقعیت بدی نداره. یکی از آشناهای قدیمی هم یک مورد معرفی کرده. مامان بابا را هفته پیش برده بودم که آمپول بزنن.مامان باید همیشه آمپول تقویتی بزنه. برای پاش هم یک سری آمپول داره که اگر من دقت نکنم عقب میندازه! ایستاده بودم تو حیاط مطب که مامان بابا بیان بیرون. دیدم ذوق و ذوق دارن با یک خانم مسن حرف میزنن. بعد اون خانم مامانم را سفت چسبیده بود!! انگار اگر ولش کنه فرار میکنه😆😆هیچی دیگه گیر داد به من برای پسرش!! بابام هم روی خانواده پسر و مخصوصا پدرش شناخت داره. جلو خانمه تایید داد😑😑😑حالا مامان اینا هی می پرسن چی بگیم؟ منم برای اینکه حرصش بدم میگم: من که دارم میرم اهواززززوووو😆😆