پنجشنبه نزدیک به انتهای اسفند و شاید انتهای دنیا
21 اسفند · · خواندن 2 دقیقه دیشب از ساعت حدود دوازده جنگنده بالای شهر بود
حدود چهار یا پنج تا انفجار من شنیدم
بعد مگه می رفت!!
این وسط صداهای جدید می اومد
صدای سوت!! ریز پرنده بود، پهپاد بود نمی دونم!
فقط اینکه طوری صدا می اومد انگار پشت پنجره ما بود
ما وقتی انفجار شدید باشه میریم بخش راهرو خونه
*******************************
نت خونه تمام شده و نتونستم شارژ کنم
الان هم با نت گوشی وصل شدم
الان دوباره امتحان کردم شد
*********************
باید تا یازده و نیم کارهای امروز صبح را انجام بدم
بعدش برم نزدیک خونه خرید داریم
دیشب تا یازده کار می کردم
بعدش هلاک بودم از خواب
یک ساعت خوابیدم
و بعد با صدای جنگنده بیدار شدم
خوابم نبرد تا صبح
******************
هفته ی آینده دفاع چند تا دانشجو هست
قرار بود اول اسفند باشه که عقب افتاد
این دو هفته نرسیدم پایان نامه را باز خوانی کنم
خدا بخیر کنه
*****************
باز تو گروه آزمایشگاه پیام های چرت گذاشته بودن
لفت دادم
دوستم زنگ زد که مدیر پیام گذاشته
از گذاشتن پیام های تحریک آمیز این روزها خودداری کنید
و لطفا گروه را ترک نکنید!
***************
تیک کارهای این هفته م تقریبا خورده
دیشب قبل خواب چک کردم دیدم پنجشنبه و جمعه کار سنگینی ندارم
سر خودتون را گرم کنید
چیزی دست ما نبوده و نیست
ما فقط داریم با ی جریان آب جلو می رویم
متاسفانه جریان آب ما آرام و روان نبود
همیشه خوردیم به صخره های وسط آب!!
*****************
قبل جنگ ی شخصی گفته بود به اندازه دو هفته مواد غذایی و آب داشته باشید
تا نیروهای کمکی جهانی برسن!
عاموووووو دو هفته تمام شد! ما داریم برای دور چندم مواد غذایی شارژ می کنیم
من خرید زیادی نکردم
آب
خرما
نون
کنسرو هایی که ماه گذشته خریدم را هنوز نخوردیم
************
بخش زنانه وجودم دلش میخواد
صبح بره باشگاه
بعد بره ماساژ
بعد بره سالن
بعد بره پاساژ
بعد بره...
اما هیچ جا نمی تونه بره!
تا همین سوپری نزدیک خونه را گاز میده میره و میاد
***************
برعکس خیلی ها حس من این چند وقت متفاوت بود
من ی حس عجیبی داشتم
اینکه چقدر تنهاییم
چقدر بی پنهاهیم
نمیدونم شما اینو حس کردید یا نه
حس می کنم وسط بی رحمی آدم های بد قصه ام گیر کردم