جمعه همگی بخیر

دیروز همونطور که براتون گفته بودم

حدود یازده و نیم کارهای صبحم تمام شد و رفتم بیرون برای خرید خونه. مامان بابا همراهم اومدن یکم راه برن. مامان وقتی راه نره بدنش ورم میکنه که هر چی ما این چند سال دکتر رفتیم کسی آخرش متوجه نشد دلیل اصلیش چیه. از دکتر کلیه و زنان و عروق تا... خلاصه که اومدیم بیرون. از کوچه ها پیاده رفتیم سمت نظر شرقی. این کوچه ها وسطشون مادی داره و درخت. میدونستم مامان حسابی با سبز شدن و جوانه زدن درخت ها غافلگیر میشه. کلی کیف کردیم از دیدن درخت و مردم و کوچه که شلوغ بود. خیابون نظر شرقی را به سمت چهارراه نظر رفتیم. از شیرینی فروشی عمو قناد شیرینی برای عید خریدیم. شب قبلش به داداش گفتم ما فردا میریم خرید، عید کسی بیاد خونم شیرینی نباشه مامان بابا خیلی چپ چپ نگام میکنن. خواستم اینترنتی سفارش بدم که شیرینی که میخواستم فروش آنلاین نداشت. یک مدل برنجی پخت می کنن که بسیار ماندگار هست و البته خوشمزه. یک نوع شیرینی کوکی دارند که اون هم خوبه و حداقل دو هفته قابل خوردن هست. شیرینی نارگیلی، گردویی، کشمش هم گرفتم که مهمان میاد شیرینی داشته باشیم. البته من فقط اگر خانواده مادری بیان و نه مهمان دیگری، تعداد بالا هست و براساس تعداد مهمانی که حدس زدم داشته باشیم خرید کردم.برگشتیم سمت خونه از ی فروشگاه صابون و خمیر دندان ‌و وسایل بهداشتی خریدیم. از سوپر نزدیک خونه نان باگت، خیار شور و سس. تا اینجا دستمون خیلی سنگین شده بود. ی بخشی از خرید را بردم خونه و از بابا خواستم از لبنیاتی شیر محلی بخره تا من برگردم. برگشتم سمت لبنیاتی و مامان داخل میوه فروشی بود داشت جعفری تازه میخرید. شیر، خرید هایی که مونده بود و نتونسته بودم ببرم تا خونه را دوباره آوردم تا خونه. البته بیشتر قصدم این بود راه برم، که انقدر رفتم و اومدم حسابی ضربان قلبم بالا رفت و خوب بود. برگشتم دیدم خرید مامان تو صف شلوغ میوه تمام شده و با بابا منتظرم ایستادن.  گفتم بریم ی سمت دیگه من خرید دارم. از قهوه فروشی نزدیک خونه قهوه و شکلات خریدم. قهوه ترک خریدم کیلویی دو میلیون و دویست!! من دویست گرم خریدم. اومدیم خونه، خرید ها را جابه جا کردم، شیرینی ها را پک کردم و خونه را جمع و جور کردم. دیدم سامان زنگ زده بود. یادم نیست براتون گفتم یا نه. ولی هفته قبل جنگ، یعنی حدود پنج اسفند یکی از همکارا که خانم متاهلی هست منو صدا کرد و گفت که میدونی من و همسرم با سامان نسبت فامیلی داریم؟ با اینکه میدونستم. گفتم چه جالب!! گفت سامان خیلی مرد ایده آلی هست و ما چند شب پیش افطار جایی دعوت بودیم که سامان و خانواده اش هم بودند. خانواده سامان با اختلاف سنی مشکلی ندارند!! من نمی دونم چرا بعضی ها از وسط حرف میزنن. حالا این خانم که همکارم هست و اصفهانی با من بسیار خوبه. یعنی من هر وقت ببینمش حتما بغلش میکنم و حس بدی نسبت بهش ندارم. ولی اصلا موندم. واقعا دلم میخواست بهش بگم اینطور که شما میگی انگار مثلا ما دو تا می‌خواستیم با هم ازدواج کنیم و مشکل اختلاف سنی ما یا مخالفت خانواده سامان با اختلاف سنی ما بوده. یا مثلا من نگران نظر خانواده اش بودم. گفتم صبا جون تو خودت متاهل هستی. میدونی زندگی متاهلی یک چیز دو طرفه است. اینکه خانواده اش مشکلی دارند یا ندارند وقتی مهم میشه که من بخوام رو این آقا فکر کنم. من اصلا از رفتار و برخورد و کارهای این آقا حس خوبی نگرفتم و چند بار هم این مدت به خودش و بقیه گفتم این آقا از ایده آل من خیلی دوره. که صبا گفت به هر حال پسر بدی نیست و اگر برای تو اختلاف سنی یا نظر خانواده اش مهم باشه بدون که اونا مشکلی ندارند. دیگه هیچی نگفتم و اومدم بیرون. دیروز که دیدم شمارش رو گوشیم افتاده تماس نگرفتم گفتم بذار بدونه حوصله اش را ندارم.  الان که دارم براتون می نویسم بارون خوبی در حال باریدن هست و ما باید به چند نفر زنگ بزنیم ببینیم حالشون چطوره و اگر کمک نیاز دارن کاری کنیم. دیروز عصر یکی از دوستان خانوادگی زنگ زد که از تهران رفتن سبزه وار در یک روستا و گفتن ما هم بریم پیششون. مامان م خیلی دوست داره بریم چون عاشق روستاست. اگر شرایط اکی بود حتما می بردمش ولی الان واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط! هفته آینده هفته حساب کتاب مالیم خواهد بود به اضافه واریز کرایه خونه. من هفته آینده جوجه های مالیم را میشمارم. امیدوارم این روزها بخیر بگذره و سالم عبور کنید. از سمنو میخواستم بگم یادم رفت در پست بعد می نویسم. فعلا گندم ها شستیم و خیس کردیم. امسال مامان میخواست در بره از سمنو پزون هر سال که نذاشتم گفتم حواسمون به این چیزها باشه کمتر فکر و خیال می کنیم