دیروز بدو بدو رفتیم تو خیابون محل زندگیمون و چند تا کار انجام دادیم.

بانک ها تقریبا شلوغ بودن و خیابون با در نظر گرفتن جنگ میشه گفت شلوغ بود. روز جمعه عصر یک انفجار دو تا خیابون اون طرف تر داشتیم که ساختمان تجاری مورد حمله قرار گرفت و کلا پودر شد. البته مغازه های کنار این ساختمون هم آسیب دیدن. با توجه به اینجور حمله ها میشه گفت هیچ جا آروم نیست. امروز گپ و گفت مردم بیشتر در مورد این بود که انگار جلسه مهمی بوده و دلیل این حمله این جلسه بوده. نمیدونم چقدر درسته. خرید کردم از سوپر، نون خریدم برگشتیم خونه. مامان باید یک واریزی انجام می‌داد، پوستمون را کند. هر چی با آرامش به مامان میگم این شماره کارت الان ساپورت نمیشه، گوش نمی‌داد. اینجور وقتا نمیدونم باید چکار کنم!!زنگ زدم ی شماره کارت دیگه گرفتم و با گوشی راحت واریز شد!!بابا میگفت: هیچی نگو. گفتم بابا جان من هیچی نگفتم!!بعد بابا گفت اونجارو نگاه کن. دم عابر بانک ی آقای مسن داشت دهن ی خانم را صاف می کرد. فکر کنم دخترش بود، ایستاده بود به خانمه آموزش میداد که باید اول رمز را بزنی!! خانمه میگفت: من بلدم. گفتم بابا به اینم گفتی هیچی نگو؟:)))برگشتیم خونه. امروز یکشنبه از شش صبح حمله شروع شده. دیشب هم چندین بار صدای جنگنده اومد. دوست مامان نیکبخت زندگی میکنه. همون اوایل جنگ خودش، بچه ها،عروس ها و نوه هاش فرار کردن رفتن خونه فامیلشون که شیخ صدوق میشینه. بعد حمله ما زنگ زدیم حالشون را بپرسیم که گفت شیشه های خونه کامل ریخته!! یعنی اصلا نمیشه به هیچ سمتی رفت. شبکه خبر اصفهان نوشته بود که هفتاد و پنج مدرسه آسیب دیدن!!دیگه چی؟ وسط این اوضاع سامان هی زنگ و زنگ. پیام داده مادرم میخوان با شما صحبت کنن. فکر کنم تو همون مهمانی افطار ما رو عقد کردن من خبر ندارم!!!. موضوع اینه که ما همکار هستیم و من نمی تونم خشم اژدها را نشونش بدم:)))اگر قرار نبود بعدا ببینمش حداقل بلاکش می کردم. برم که امروز کلی کار دارم، مواظب خودتون باشید