اولین ده شماره
26 اسفند · · خواندن 3 دقیقه یک: دیروز عجب روزی بود. حمله به میدان شهدا تهران و اداره برق. کلی در مورد فروشگاه اتکا در خیابان شهبازی حرف دارم براتون بزنم، اما خوب بهتره سکوت کنم. اول پیروزی مجموعه فروشگاه های خوشه آسیب دیدن. کلی مغازه و فروشگاه و ماشین آسیب دیدن. تا جایی که من از دوستامون اون سمت شنیدم حوالی چهار و پنج عصر دوباره حمله شده به همون نقطه. ما ی دوست خانوادگی داریم که سمت خشکبارچی میشینه. خیلی ترسیده بود. یکی از دوستام سمت اتوبان امام علی هستند که اون اصلا داشت سکته می کرد. خلاصه که خیلی بد بود
دو: خیلی وقت بود دلم میخواست پست های سالها قبل را نقد کنم. یعنی دلم میخواست خودمو، واکنش ها، تصمیم هایی که گرفتم بشینم نقدشون کنم. بعد میتونم در عنوان پست بنویسم که هر کس دوست نداشت نخونه. چون کل پست جدید نیست و تکراری از سالها قبل خواهد بود، ولی خوب نقد خودم را انتهاش می نویسم. البته چند تا مشکل هست. یکی محدودیت کلمه اینجا. دوم اینکه وقتی یکدفعه یک پست را از تو گور!!! میکشی بیرون ممکنه گنگ باشه برای خواننده و نیاز به توضیح داشته باشه.
سه: طبقه بالای خونه مادربزرگم تمیز شده، شیشه ها چسب زده شدن. پسر خالم ی سری خدمات رایگان سر پکیج کارهای خونه انجام داده! و اگر چیزی نیاز به تعمیر تا تعویض داشته انجام داده. پرسیده بود خوراکی بخره برای یخچال؟ گفتم نه جانم مگه هتله؟؟دو سری ملحفه نو داشتم کنار گذاشتم، خاله دومی هم گفت ی سری ملحفه داره که دوستش نداره میده به من!!دو تا پتو هم مادربزرگم کنار گذاشته. خلاصه که همسایه ها یاری کنید!!
چهار:با توجه به حمله تهران به برق منطقه ای، احتمال هست این حمله در جای دیگری هم اتفاق بیوفته. اداره برق سر فرشادی در چهار باغ بالا تقریبا به ما نزدیک هست. تا جایی که من میدونم برق منطقه ای تهران بیشتر موزه شده بود و البته مجموعه ورزشی داشت. هر چند با حمله برق اون بخش چند ساعتی رفت.
پنج: ی کتاب از هرمان هسه دستم هست و دارم میخونم، اصلا جذاب نیست. نمیدونم چکارش کنم!!ی جایی نوشته وارد گروهی شده به اسم حلقه و اجازه نداشته در مورد اون حلقه اطلاعات به کسی بده حتی در لحظه مرگش!
شش: لباس شویی را روشن کردم منتظرم کارش تمام بشه لباس ها را پهن کنم. صبح دوش گرفتم و سعی کردم رو دور تند نباشم، اضطرابی شدیم دیگه!!
هفت: دیروز زنگ زدم مربیم حالش را بپرسم گفت موقع حمله سمت خیابان شکوفه بوده. از خرابی ها تعریف کرد و از شدت حمله. داداش زمان حمله انقلاب بوده! بگم چقدر بهش پریدم؟؟
هشت:دیروز دوستم زنگ بود. میگفت گروه آزمایشگاه دعوا شدید شده. یادتون باشه من از گروه بعد از چند تا پیام چرت بیرون اومدم. نمی دونم، اگر قراره همو تکه پاره کنیم تا تموم بشیم، بگید منم بدونم!
نه: قبل همه این اتفاق ها، آبان ماه که تولدم بود و برای خودم گل خریدم. تصمیم داشتم از ی تاریخ مشخص شروع کنم مرتب برای خودم گل بخرم. مثلا از اول سال ۴۰۵. با شروع جنگ ذهنم هی میگه بیخیال! روحم میگه گل وخوام! از اونجایی که من خیلی کم خونه هستم، باید بشینم برنامه ریزی کنم که چطور میتونم هفته یک با دوبار برای خودم گل بخرم. تهران باشم، میتونم تو اتاقم دانشگاه گل بذارم، همین الان هم کلی گل دارم. اما اصفهان بخاطر شرایط آزمایشگاه نمیشه.
ده: امروز خیلی کار دارم، وسط پست رفتم لباس پهن کردم. برم ببینم امروز چند بار باید خودمو سر پا نگهدارم!